|
به راستی! صلت کدام قصیده ای، ای غزل! |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نويسندگان وبلاگ
شازده کوچولو
آرشيو وبلاگ
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
فروردین ۸٥
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
امرداد ۸۳
وبنوشتههاي من
خانه زميني من!
يادداشتهاي شبانه
آمار وبلاگ
خروجي وبلاگ
لوگوي دوستان

برسد به دست من!
من ِ عزيز!
سلام!
نامهات رسيد. وقتي كه باران ميباريد.
من هم دلتنگت بودم اما عادت كردهام تو با من حرف بزني.
شنيدن حرفهايت خوب است. خيلي خوب. و حتي خواندنشان هم خوب است. از باران و بهار و ويراني و ...
من براي گل ِ سرخ تو است كه ميبارم. سيرابش ميكنم. براي سرخ ماندنش، براي تازه ماندنش...
تو خوبي؟
فقط مدام تكرار ميكني خدا هست. ميترسم وقتي اينطور همهچيز را به خدا واگذار ميكني. اين بيتفاوتيات مرا ميترساند. ديگر شبيه اعتماد و توكل نيست. شبيه پشت گوش انداختن تمام دنياست. دنيايي كه تو در آن گل سرخي داري.
اينطور نگاهم نكن. خودت ميداني و گفته بودي كه من سرشار از ديگريام. يادت هست؟ حالا انگار اين او است كه دارد لب ميگزد و بيقراري ميكند در مقابل سكوت ِ تو، در مقابل اينهمه بيتفاوتي ِ تو به دنيا.
خودم را در او گم كردهام. درست نميدانم اين بارشها مال اوست يا مال ِ تو.
من عزيز!
من حواسم به گل سرخ هست. تمام حواست به او است. نگران نباش. اين تجير هرگز كنار نميرود. آبيارياش را هم فراموش نخواهم كرد. اما سرگرداني تو گل سرخ را ويران خواهد كرد. زود برگرد...
لطفاً مواظب خودت باش كه خودت منم و من سرشار از او. پس مواظب خودت باش تا ديگري نيز خوب باشد.
ميبوسمت.
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو
برسد به دست خودم!
خود ِ من!
سلام.
چقدر دلتنگت هستم. چقدر دوستت دارم. چقدر...
چقدر دلم براي اينجا تنگ ميشود هي. چقدر هي پشت ِ گوش مياندازم حرف زدن با خودم را. با خودي كه ميدانم سرشار از ديگري است.
اين روزها خدا خيلي با من مهربان است. هي به سرم دست ميكشد. هم خوشم ميآيد از نوازشش، هم ميترسم. نكند كه دلش براي من ميسوزد. يا اينكه نكند ميخواهد يك امتحان سخت از من بگيرد؟
باز فكر ميكنم هر اتفاقي بيافتد خدا هست. دلم گرم ميشود به بودنش. حتي اگر ميان سيلابها و موجها در حال غرق شدن باشم.
راستي! نكند اينجا يك سيلاب است و من آنقدر عميق در حال غرق شدنم كه نميفهمم. كه فكر ميكنم حالم خوب است...
خدا هست.
خدا جاي همهي نكندها را پر ميكند.
خدا هست.
خود ِ من!
تو خوبي؟ نكند به من از حال خودت نميگويي؟ اين بغضها كه نشان بد بودن نيست؟ خب، باران هم جزئي از زندگي است. خوب ميدانم. ببار گاهي. گاهي چنان شديد و طوفاني كه فكر كنم ويران شدهاي و به بهاري نيانديشم كه از پس بارانها، برفها در روحت سر برميآورد.
خودِ من! تو حواست به من هست؟ گل ِ سرخ داشتن با نگهداري از گل ِ سرخي در دلت خيلي فرق ميكند. ميشود كمكم كني؟ ميشود اگر تجير كنار رفت،... نه! يادم نميرود. اما اين طوفانها همهچيز را ويران ميكند، باور كن!
تو هم گاهي به من نگاه كن. گاهي تو هم برايم بنويس. از حال خودت و حتي حال من.
دوستت دارم.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ - شازده کوچولوپروانگیهای سوخته
نميدونم كار درستيه دست به قلم نبردنم يا نه؟
نميدونم كار درستيه نشستن يا نه.
اما من خستهام. براي ادامهي راه نياز دارم كمي استراحت كنم. استراحت؟ بايد بشينم. نميدونم اسمش چيه.
خدايا! بهت گفته بودم نذار بشينم. نگفته بودم؟
حالا نشستم و نشستنم معلوم نيست تا كي طول بكشه. ديگه نميخوام قبل از اينكه وقتش برسه بلند بشم و دست و پاي الكي بزنم.
نياز به سكوت دارم. به آرامشي كه گمش كردم.
اينروزا، بيش از اينكه از آدما بترسم، دلم براشون ميسوزه و اين دلسوزي، ترحم و محبتي رو به دلم مياره كه هيچكدوم از آدما لايقش نيستن.
توي پيلهم، هوا خيلي خوبه. يه جور خنكي پاك و تميزه. من ديگه از اينجا نميام بيرون. ديگه هيچوقت شوق پروانگي منو گول نخواهد زد.
چه كرم باشي چه پروانه، دنيا همون دنياست. گرم، كثيف و شرجي.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو
لطفاْ!
مهربونم!
سلام.
اينروزا بيشتر باهام حرف ميزني. بيشتر منو ميبيني. شايد به اين دليله كه من بيشتر حواسم به توئه. وگرنه تو كه حواست هيچوقت از من پرت نميشه.
اينروزا هرقدمي كه برميدارم، دستت رو جلوي خودم ميبينم: دل نبند. به اين چيز، به اون چيز، به اين كار، به اون كار، به اين كس، به اون كس. هي ميگي مال تو نيست. مال تو نيست. مال تو نيست.
منم هي سرم رو زير مياندازم و باز به راهم ادامه ميدم. به اميد گل سرخي كه بگي مال منه. اما كمكم داري آب پاكي رو ميريزي روي دستم. ميگي هيچي توي اين دنيا مال تو نيست.
قبول!
پس خودت مال من باش. لطفاً! فقط مال من باش.
خودت ميدوني كه برعكس نقابي كه توي اين دنيا زدم، خيلي حسودم. پس لطفاً تو فقط من مال باش! مال هيچكس ديگهاي نشو. چشمتو از من برندار. منم چشممو از تو برنميدارم. قبول؟
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو
دستنوشته!
با خودم ميگم، فكر ميكني اگه اينبار دستاتو بذاري روي صفحه چيا ميگن؟ يه كم به حرفا و دلم مراجعه ميكنم و باز نميفهمم قراره چي بگن. دلم شور ميافته كه نكنه چيز ناجوري بگن. نكنه حرفاي اشتباهي بزنن. نكنه تند برن و...
اما باز ميذارمشون روي كيبورد. بذار هرچي ميخوان بگن، بگن.
اينروزا انقدر حرف واسهي گفتن دارن كه وقتي بهشون از مغزم فرمان ميدم كه چيزي رو تايپ كنن، معمولاً پر از اشتباه مينويسن. بسكه حرفاي خودشون و حرفاي مغزم قاطي ميشه.
...
چقدر اينروزا خوب حالِ زينتالملوك رو ميفهمم. چقدر وقتي بهش فكر ميكنم اشكم ميچكه. چقدر دلنازك شدم. چقدر زود ميشكنم. چقدر زود ميشكنه اين بغضي كه توي گلومه.
ديروز صفحهي تلويزيون براي لحظهاي سياه شد و چند خط سفيد روش حك شد:
پرسيدم: سمت بهشت كجاست؟
گفت: به عاشقي بنگر
كه عاشقي خودِ بهشت است.
خدايا! ببين. من همهچيز رو همونطوري كه تو خواستي كسب كردم. نه اينكه بخوام به بهشتت برسم، نه! واسهي اينكه اونقدري بزرگ بشم و روحم جا باز كنه كه بتونم اون چيزايي كه دلت ميخواد بفهمم و دريافت كنم. ميبيني! عاشق هم شدم. يعني بهتره بگم عاشقم هم كردي. حالا تو بگو ادامهي راه كجاست. من كه دستمو توي دستت تو گذاشتم كه تو راهم ببري. هرجا كه دلت خواست، هروقت كه دلت خواست، هر طور كه دلت خواست.
حالا ميتونم جاي فرهاد تيشه به كوه بزنم. جاي مجنون سر به بيابون بذارم، جاي شيرين گريه كنم، جاي ليلي لب ببندم و جام بشكونم و نگم حرف چيه. جاي زينتالملوك رازي رو توي سينهم نگه دارم كه شايد هيچوقت فاشش نكنم. جاي فؤاد از عشقم تير بخورم. جاي... جاي همهي عاشقاي قصهها دارم زندگي ميكنم. اما هنوز خيلي چيزا رو خوب نميبينم حتماً! تو بايد نشونم بدي سمتِ خودت رو. تو بايد وقتي به دو راهي رسيدم، اگه راهِ غلط رو انتخاب كردم، اگه لازم شد منو بزني زمين تا راه درست رو بفهمم. تا دلم بگيره كه انگار منو نميبيني كه اينطور ميخورم زمين. كه حالا نوبت توئه كه ليلي بشي و جام ِ منو بشكوني و رازت...
عشق سهمگين و دردناكه. بهخاطر همونه كه خواستي عاشقم كني. حتماً فكر كرده بودي كه هنوز نميتونم از خودم بگذرم. ديدي گذشتم؟ بهت قول دادم درسامو خوب ياد بگيرم. واسهي همينم بود كه خوب عاشق شدم. تمام و كمال. حالا نوبت توئه كه بهم بگي مسير ِ بعدي كجاست. حالا وقت استراحت نيست. به خودت قسم كه اگه بشينم، ديگه نميتونم بلند شدم. اونوقت كارت سخت ميشه، بايد بيايي پايين، دستمو بگيري و بلندم كني. پس تا زانوهام خم نشده واسهي نشستن، كمكم كه مسير رو ادامه بدم. حالا ديگه نميخوام هيچي حايل باشه. همهچيزمو گذاشتم. روحمو، جسمم، خودمو.... حالا ديگه هيچي ندارم. تنهام. و تو تنها كس ِ من.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو
پنجشنبه/ بيست و دوم شهريور ماه
Salam, man tajrisham
Mishe biaii, mikham bebinamet. Mikham bebinamet. Bebakhsh….
Kame ama….
روي صفحه را نگاه ميكند و دوباره ميخواند. دستش را روي دكمهي سمت چپ نگه ميدارد و همهچيز پاك ميشود. آهي از ته سينهاش بيهوا به بيرون درز ميكند...
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو
به برهای که در جعبه خوابيده است.
بره جان!
بيا نزديكتر. بايد بغلت كنم. بايد نوازشت كنم. بايد حواسم به تو باشد. تو آخر تسمه نداري. اگر روزي هوس كني مثل من بروي جايي دور. تو هم اگر روزي...
بيا خوب نگاهت كنم. چقدر ساكتي تو. نكند براي گلسرخ است؟ گل سرخ جايش خوب است. كجا را دارد امنتر از دل ِ من. فقط اينكه ديگر نميبينمش....
هاااي بره جان!
....
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو
...
سلام سيارهي تنهاي من!
من برگشتهام. چرا اينطور نگاهم ميكني؟ گل سرخم را در دلم كاشتهام. ديگر نميتواني ببينياش. اما بيگمان عطرش را حس خواهي كرد. زماني كه حرف ميزنم، راه ميروم، مينويسم.
اينطوري بهتر است. ديگر هيچ برهاي نميتواند او را بچرد، يا باد كه آزارش ميداد، يا اين حشرههاي كوچك...
حالا فقط خودم ميبينمش. ديگر دست كسي به آن نميرسد.
تو هم ديگر اينطور نگاهم نكن. كمي آب برام بياور. گل سرخم بيگمان تشنه است.
...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو
من برگشتم!
سلام!
مهمان نميخواهي. چمدان بستهام و از زمين كوچ كردهام. شايد هم از دنيا!
آمدهام كنار تو و سهمي از غروب بنشينم. آمدهام جايي كه دلدلِ رفتن در آن نيست. آمدهام تا تنها نگرانيام اين علفهاي نازك و هرز باشد كه اگر زود ريشهكن نشوند، بائوبابهاي تنومندي شوند كه بودنمان را به خطر مياندازند.
اينجا هنوز هم با همان يك قدم ميشود به غروب رسيد؟ هوس آفتاب غروب كردهام. ميخواهم پيادهروي كنم؛ سالها. و با هرقدم غروب را به چشمهايم بياورم. انگار وقتي آدم به غصهي آفتاب نگاه ميكند سكوت ميشود توي دلش و يادش ميرود غصههايش را.
راستي! بره كجاست؟ صدايش نميآيد. هنوز هم توي جعبه خوابيده است. عجب بره تنبلي بود. يادت هست؟ خلبان برايت تسمه چرمي فرستاده. براي همان پوزهبند. همهاش نگران گلسرخ بود. شبها زل ميزد به ستارهها و دلش هي ميزد. گفتم شايد تسمه كه بهدست تو برسد، شبها بخوابد.
تو هم كه هي زانو بغل كردهاي و نشستهاي روبروي گل. چقدر چشمهايت قشنگ است وقتي كه عاشق است. گلسرخ پشت چشم نازك ميكند براي من. تو پشت سرش هي به من اشاره ميكني كه جدي نگير، هميشه همينطور است. من ميخندم. هنوز چمدان را زمين نگذاشتهام كه به خنده انداختيام. عمري كه در زمين گذشت، خنده به لبم نيامده بود. بيتو و بيهواي اينجا سخت گذشت. زمين ديدني نبود. چه خوب كردي كه برگشتي.
راستي! اينجا هم باران ميبارد؟ من شبها از صداي باران غصهام ميگيرد. ياد پادشاه بهخير! كه هي فرمانهاي عاقلانه صادر كند و شايد بتواند فرمان بدهد حداقل شبها باران نبارد.
اين چمدان روي دستم سنگيني ميكند. ديگر لازمش ندارم.
تو نميخواهياش؟
...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو
خدا مواظب دلم باش/ يکی دو جای آن شکسته!
از خودم بدم ميآيد.
از خودم بدم ميآيد كه نميتوانم بهراحتي براي پول به هر كاري تن بدهم.
از خودم بدم ميآيد كه زودرنج شدهام.
از دستهايم بدم ميآيد كه نميتوانند بارهاي سنگين را راحت حمل كنند.
و از پاهايم، كه هي درد ميگيرند و من هي بايد دنبال خودم بكشمشان.
از خودم بدم ميآيد كه نميتوانم درخواست كسي را رد كنم.
از خودم بدم ميآيد كه بايد هركاري را با بهترين كيفيت انجام دهم.
از نگاهم بدم ميآيد كه به روي آدمها ميخندد.
و از لبهايم، كه ديگر براي حرف زدن سخت باز ميشوند.
از چشمهايم بدم ميآيد كه همهاش تند تند پر آب ميشوند و قرمز،
و از دماغم كه تير ميكشد.
خداياي خوبم! ميشود بگويي چطور به مني كه از خودم بدم ميآيد عشق ميورزي؟
چطور ميتواني هرصبح به رويم لبخند بزني و چشمهايت را آرام ببندي و به من اطمينان بدهي كه با تو هستم، امروز را هم تحمل كن؟
چطور ميتواني هي نمازهاي دست و پا شكستهام را قبول كني؟
مني كه خودم را دوست ندارم، مستحق دوست داشته شدن نيستم.
لطفاً يا دوست داشتن خودم را به من بياموز،
يا ديگر دوستم نداشته باشم.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ - شازده کوچولو


